پیرامون برخی از شخصیتهای تاریخی یا مذهبی را هالهای از ابهام فراگرفته است و چهره ی واقعی آنان، چونان ماه زیر ابر پنهان است. اندیشمندان و پژوهشگران بسیاری تلاش فراوانی برای راهگشایی به شناخت این چهرهها نمودهاند. یكی از این چهرههای پنهان فرهوده و فرهیخته كورش كبیر نخستین پادشاه هخامنشی است. همچنین نام شخصیت بزرگ دیگری كه در قرآن كریم در سوره كهف آیات 83 تا 99 ذكری از او رفته است ذوالقرنین میباشد كه گاه برخی مفسران او را در حد یك پیامبر میشناسند.
اینكه ذوالقرنین كیست و چرا با نام مستعار در قرآن آورده شده است، قرنها مفسران قرآن مجید را به خود مشغول ساخته بود.
آنان افراد بسیاری، از پادشاهان چین و یمن گرفته تا فریدون پیشدادی و داریوش كبیر و اسكندر مقدونی را به عنوان ذوالقرنین احتمالی پیشنهاد میدادند. تا انكه سرانجام یك مفسر اندیشمند و تاریخشناس برجسته با پژوهشهای فراوانی كه در مصر، عربستان، ایران، پاكستان و هند انجام داد، توانست راز این كلام خداوند متعال را بگشاید، و او كسی نبود جز مولانا ابوالكلام آزاد هندی.
ابوالكلام آزاد نخستین رهبر استقلال هند از انگلستان بود(پیش از گاندی) و مدتی رئیس كنگره ملی هند و زمانی هم وزیر فرهنگ هند بود. جواهر لعل نهرو و مهاتما گاندی به دوستی با او افتخار میكردند. او تفسیر بزرگی از قرآن نگاشته است. او در تفسیر سوره كهف علاوه بر استفاده از متون اسلامی و زرتشتی از كتاب تورات (موسی، عزیز، دانیال، ارمیا، اشعیا) كه در آن از كورش به عنوان مسیح خداوند نام میبرند استفاده كرده است.
دلایل ابوالكلام آزاد آنقدر مبرهن و روشن بوده است كه علامه طباطبایی در تفسیر المیزان خود نظریه او را بهترین و خردمندانه ترین نظریه میداند. همچنین در تفسر نمونه (زیر نظر آیت الله مكارم شیرازی) و در تفسیر کشف الحقایق (نوشته آیت الله میر محمد کریم علوی و ترجمه عبدالمجید صادق نوبری) هم از كورش به عنوان ذوالقرنین یاد شده است.
ابوالكلام آزاد نظریه خود را در كتابی به نام كورش كبیر یا ذوالقرنین آورده است و دانشمند و پژوهشگر ارزنده كشورمان، دكتر باستانی پاریزی آن را به فارسی ترجمه نموده است. البته استاد، خود نیز مقدمهای مفصل بر آن نگاشته، تا شخصیت كورش، بزرگترین پادشاه ایران زمین و نخستین صادر كننده فرمان حقوق بشر در گیتی بهتر شناخته شود.
مطالعه این كتاب را به همه علاقه مندان به قرآن كریم و به تمامی ایران دوستان پیشنهاد مینمایم.
نام: كورش كبیر یا ذوالقرنین
(تفسر سوره كهف)
نوشته: مولانا ابوالكلام آزاد
ترجمه: دكتر باستانی پاریزی
انتشارات: نشر علم
نوبت چاپ: دوازدهم
نه بارتم
نه دریدا
زنی هستم
تنها
«تنها در آستانهی فصلی سرد»(1)
كه آموختهام
پس از این همه
ماجرا
از «سهراب» شاعر
- كه نشانه شناس بود-
كه:
«چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید»(2)
و حالا ...
همه چیز
برایم
نشانه است
و فرهنگی استعاری ...
آری!
از این دید:
دین روشنایی است
محمد اخلاق
علی عدل
حسن صلح
و حسین عشق
و زهرا و زینب شكوه غریب زیباییاند!
آری!
از این دید
حر وجدان است
تحجر این ملجم
خشونت شمر
نیرنگ معاویه
و
ابوجهل نفهمیدنی به طول تاریخ انسان ...
و یاران حسین: آن 72 تن ...
اینان آگاهیاند
و آگاهی شناخت است
و شناخت فراتر از نشانه میرود ...
و آگاهی نشانه را درمییابد
و آگاهی تكثیر میشود
فراگیر میشود ...
و ...
خشونت را امكان نشانه رفتن آن نیست ...
و آگاهی باید باشد
تا عشق معنا بگیرد
علی فهمیده شود
زهرا بدرخشد!
و حقیقت كلمه است
و كلمه مقدس است
بگذار خشونت آن را بر نتابد
و با دفترش یكجا به آتش بكشاند
اینك آن كلمه
و این دفتر!
راستی
فروغ شاعر
چه نشانهشناس بزرگی بود
وقتی سرود:
«پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است!»(3)
پینوشت:
3 و 1- اقتباس از فروغ فرخزاد
2 - اقتباس از سهراب سپهری
این پزشك «بختیشوع» نام داشت و استاد دانشگاه گندیشاپور (جندیشاپور) و رئیس بیمارستانی به همین نام بود. از زمان ساسانیان، نیاكان او در دانشگاه گندیشاپور (بزرگترین بیمارستان آن زمان) به تدریس و طبابت مشغول بودند و پس از وی نیز فرزندان او تا سالها به طبابت مشغول شدند.
زینب(س) بختیشوع را بر بالین امام سجاد(ع) آورد. او نبض بیمار را گرفت و زبانش را دید؛ شرح حالی از او گرفت و معاینهاش كرد. سپس گفت: اگر او را در بیمارستان گندیشاپور (در استان خوزستان كنونی) بستری میكردید خیلی زود بهبود مییافت؛ ولی چون امكان انتقال او نیست چند دارو مینویسم. در زمانی كه من نیستم پرستاران او داروها را فراموش نكنند و طبق دستور من دارو را به بیمار بدهند. آنگاه دستور غذایی نیز برای بیمار نوشت.
هنگام رفتن آن پزشك والاگهر، سهل بن سعد خواست تا حق درمان او را بپردازد. اما هنگامی كه بختیشوع وضعیت اسیران را دید و شنید كه حضرت حسین بن علی(ع) شهید شده و بیمار، فرزند اوست كه مادرش نیز شهربانو دختر یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی میباشد، او از این كه زنان و كودكان، بازماندگان امام حسین(ع) میباشند كه آنها را به اسارت به دمشق آوردهاند ناراحت شد و از گرفتن حق درمان خودداری كرد.
زینب(س) وقتی بزرگواری آن مرد را دید، برای او دعای خیر كرد و گفت: ای نیكمرد! خداوند به تو و بازماندگانت بركت و خوشبختی بدهد. (كه نیایش او مورد پذیرش پروردگار قرار گرفت و خاندان بختیشوع سالیان دراز با عزت زندگی كردند).
امام زینالعابدین(ع) با این كه اسیر بود و امكان استراحت لازم برایش وجود نداشت، پس از چند بار خوردن دارو و مصرف خوراكیهای تجویز شده، رو به بهبودی رفت و از شدت بیماری او كاسته شد.
بختیشوع نیز سه روز پس از عیادت امام سجاد(ع) با كاروانی كه از دمشق به سوی شوش حركت میكرد به راه افتاد تا به كارهای آموزشی و درمانی خود در گندیشاپور برسد.
منبع: كتاب امام حسین(ع) و ایران، نوشتهی كورت فریشلر آلمانی، برگردان آزاد: ذبیحا... منصوری.
بدون ترديد در ميان زنان و بانوان اسلامی ، فاطمه زهرا (ع) محبوبترين چهره دينی ، علمی ، ادبی ، تقوايی و اخلاقی در ميان مسلمانان و ديگر مردم جهان به شمار مي رود . شخصيت فاطمه زهرا ( ع ) سيده نساء العالمين ( سرور زنان جهان ) اسوه و الگويی تام و تمام برای تمام زنان عاشق عفت و فضيلت است .
در دامن پاک فاطمه زهرا ( ع ) بود که دو امام بزرگوار و دو شخصيت ممتاز عالم بشری ، حضرت امام حسن (ع) مظهر حلم و وقار و حضرت امام حسین (ع) سرور شهيدان تربيت يافتند ، و نيز زينب کبری ( ع ) حماسه مجسم و مجسمه شجاعت و نمونه يکتا در سخنوری و حق طلبی که پيام حسينی و حماسه عاشورا را در جهان اعلام کرد و نقاب شرک و ريا و پستی و دنياپرستی را از چهره يزيد و يزيديان به يک سو زد .
کيست که نداند که مادر در تربيت فرزندان بويژه دختران ، سهم بسيار زيادی دارد ، و فاطمه زهرا ( ع ) بود که روح آموزش و پرورش اسلامی را در مهد عفت و کانون تقوای خانوادگی به پسران و دختران خود آموخت .
پدر و مادر:
فاطمه يگانه دختر بازمانده پيغمبر ( ص ) از خديجه کبری مي باشد . چه بگويم درباره پدری که پيغمبر خاتم و حبيب خدا و نجات دهنده بشر از گمراهی و سيه کاری بود ؟ چه بگويم درباره پدری که قلم را توان وصف کمالات اخلاقی او نيست ؟ و فصيحان و بليغان جهان در توصيف سجايای او عاجز مانده اند؟
اما مادرش خديجه دختر خويلد از نيکوترين و عفيفترين زنان عرب قبل از اسلام و در دوره اسلامی نخستين زنی که به پيامبر اکرم ( ص ) ، شوهرش ، ايمان آورد و آن چه از مال دنيا در اختيار داشت - در راه پيشرفت اسلام - کريمانه بذل کرد .
درجه وفاداری خديجه ( ع ) نسبت به پيامبر ( ص ) را در بذل مال و جان و هستي اش ، تاريخ اسلام هرگز فراموش نخواهد کرد . همچنان که پيامبر اکرم نيز تا خديجه زنده بود زنی ديگر نگرفت و پيوسته از فداکاريهای او ياد مي کرد .
از عايشه، زوجه پيامبر ( ص ) ، نقل شده است که گفت : " احترام هيچ يک از زنان به پايه حرمت و عزت خديجه نمي رسيد . رسول الله ( ص ) پيوسته از او به نيکی ياد مي کرد و به حدی او را محترم مي شمرد که گويا زنی مانند خديجه نبوده است " .
عايشه سپس نقل مي کند : روزی به پيغمبر ( ص ) گفتم : او بيوه زنی بيش نبوده است ، پيغمبر سخت برآشفت به طوری که رگ پيشاني اش برآمد . سپس فرمود : به خدا سوگند بهتر از خديجه کسی برای من نبود . روزی که همه مردم کافر و بت پرست بودند ، او به من ايمان آورد . روزی که همه مرا به جادوگری و دروغگويی نسبت مي دادند ، او مرا تصديق کرد ، روزی که همه از من روی مي گردانيدند ، خديجه
تمام اموال خود را در اختيار من گذاشت و آنها را در راه من بی دريغ خرج کرد .
خداوند از او دختری به من بخشيد که مظهر پاکی و عفت و تقوا بود . عايشه سپس مي گويد : به پيغمبر عرض کردم از اين سخن نظر بدی نداشتم و از گفته خود پشيمان شدم .
باری ، فاطمه زهرا ( ع ) چنين مادری داشت و چنان پدری .
گفته اند : خديجه از پيغمبر ( ص ) هفت فرزند آورد :
قاسم که کنيه ابو القاسم برای پيغمبر از همين فرزند پيدا شد . وی قبل از بعثت در دو سالگی درگذشت . عبد الله يا طيب که او هم قبل از بعثت فوت شد .
طاهر ، که در آغاز بعثت متولد شد و بعد از بعثت درگذشت . زينب که به ازدواج ابو العاص درآمد . رقيه که ابتدا با عتبه و پس از آن با عثمان بن عفان ازدواج کرد و در سال دوم هجرت درگذشت . ام کلثوم که او نيز به ازدواج عثمان - پس از رقيه - درآمد و در سال چهارم هجرت درگذشت .
هفتم فاطمه زهرا ( س ) که به ازدواج حضرت علی ( ع ) درآمد و سلاله پاک امامان بزرگوار ما ثمره اين ازدواج پر شوکت و برکت است .
ولادت فاطمه زهرا ( ع ) را روز بيستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت مي دانند که در مکه اتفاق افتاد . بنابراين در هنگام هجرت ، سن آن بانوی يگانه نزديک نه سال بوده است .
نامها و لقبهايی که فاطمه ( ع ) دارد ، همه بازگوينده صفات و سجايای ملکوتی اوست ، مانند : صديقه طاهره ، زکيه ، زهرا ، سيدة النساء العالمين و خير النساء و بتول ... .
کنيه های آن حضرت : ام الحسن ، ام الحسنين ، ام الائمة ... .
و شگفت تر از همه " ام ابيها " يعنی " مادر پدرش " مي باشد که نشان دهنده علاقه بسيار زياد فاطمه ( ع ) است به پدر بزرگوارش و اين که با همه کمی سن از آغاز کودکی پناهگاه معنوی و تکيه گاه روحی - بعد از خداوند متعال - مانند خديجه برای پدر بزرگوارش بوده است .
لقب ام ابيها را پيغمبر ( ص ) به دختر عزيزش عنايت کرد . چون کلمه " ام " علاوه بر مادر ، به معنی اصل و منشأ هم به کار مي رود و مانند " ام الخبائث " که به شراب ( سرچشمه همه زيانها و بديها ) مي گويند و " ام القری " که به مکه معظمه گفته مي شد ، بنابراين ام ابيها به معنی منشأ و اصل و مظهر نبوت و ولايت است ، و براستی زهرا ( س ) درخت سايه گستری بود که ميوه های شيرين امامت و ولايت را به بار آورد .
دوران زندگی فاطمه زهرا ( ع ):
فاطمه زهرا ( س ) وارث صفات بارز مادر بزرگوارش خديجه بود - در جود وبخشش و بلندی نظر و حسن تربيت وارث مادر و در سجايای ملکوتی وارث پدر و همسری دلسوز و مهربان و فداکار برای شوهرش علی ( ع ) بود . در لوح دلش جز خداپرستی و عبادت خالق متعال و دوستداری پيامبر ( ص ) نقشی نبسته و از ناپاکی دوران جاهليت و بت پرستی به دور بود .
نه سال در خانه پر صفای مادر و در کنار پدر و نه سال ديگر را در کنار شوهر گرانقدرش علی مرتضی ( ع ) دوش به دوش وی در نشر تعليمات اسلام و خدمات اجتماعی و کار طاقت فرسای خانه ، زندگی کرد . اوقاتش به تربيت فرزند و کار و نظافت خانه و ذکر و عبادت پروردگار مي گذشت . فاطمه ( ع ) دختری است که در
مکتب تربيتی اسلام پرورش يافته و ايمان و تقوا در ذرات وجودش جايگزين شده بود.
فاطمه در کنار مادر و آغوش پر مهر پدر تربيت شد و علوم و معارف الهی را از سرچشمه نبوت فراگرفت و آنچه را به سالها آموخته ، در خانه شوهر به مرحله عمل گذاشت و همچون مادری سالخورده و کدبانويی آزموده که تمام دوره های زندگی را گذرانده باشد - به اهل خانه و آسايش شوهر و تربيت فرزندان - توجه مي کرد و نيز آنچه را در بيرون خانه مي گذشت ، مورد توجه قرار مي داد و از حق خود و شوهرش
دفاع مي کرد .
چگونگی ازدواج فاطمه ( ع ) و علی ( ع ):
از آغاز معلوم بود و همه مي دانستند که جز علی ( ع ) کسی همسر ( کفو ) فاطمه دختر پيامبر عاليقدر اسلام نيست . با وجود اين ، بسياری از ياران و کسانی که خود را به پيغمبر ( ص ) نزديک احساس مي کردند ، به اين وصلت چشم داشتند و اين آرزو را در دل مي پروردند .
نوشته اند : پس از اين آزمونها عده ای از اصحاب به حضرت علی ( ع ) مي گفتند : چرا برای ازدواج با يگانه دختر پيغمبر ( ص ) اقدام نمي کنی ؟
حضرت علی ( ع ) مي فرمود : چيزی ندارم که برای اين منظور قدم پيش نهم .
آنان مي گفتند : پيغمبر ( ص ) از تو چيزی نمي خواهد .
سرانجام حضرت علی ( ع ) زمينه را برای طرح اين درخواست آماده ديد .
روزی به خانه رسول اکرم ( ص ) رفت . اما شدت حيا مانع ابراز مقصود شد .
نوشته اند دو سه بار اين عمل تکرار گرديد . سومين بار پيغمبر اکرم ( ص ) از علی ( ع ) پرسيد : آيا حاجتی داری ؟
علی ( ع ) گفت : آری . پيغمبر فرمود : شايد برای خواستگاری زهرا آمده ای ؟
علی عرض کرد : آری . چون مشيت و امر الهی بر اين کار قرار گرفته بود و پيامبر از طريق وحی بر انجام دادن اين مهم آگاه شده بود ، مي بايست اين پيشنهاد را با دخت گراميش نيز در ميان بگذارد و از نظر او آگاه گردد .
پيامبر ( ص ) به دخترش فاطمه گفت : تو علی را خوب مي شناسی ، علی نزديکترين افراد به من مي باشد . در اسلام ، سابقه فضيلت و خدمت دارد . من از خدا خواستم برای تو بهترين شوهر را برگزيند .
خداوند مرا به ازدواج تو با علی امر فرموده است . بگو چه نظر داری ؟
فاطمه ساکت ماند . پيغمبر سکوت او را موجب رضا دانست و مسرور شد و صدای تکبيرش بلند شد . آن گاه پيامبر ( ص ) بشارت اين ازدواج را به علی ( ع ) فرمود و مهر فاطمه را 400مثقال نقره قرار داد و در جلسه ای که عده ای از اصحاب بودند ، خطبه عقد را قراءت کرد و اين ازدواج فرخنده انجام شد . گفتنی است که علی ( ع ) جز يک شمشير و يک زره و شتری برای آب کشی چيزی در اختيار نداشت .
پيغمبر ( ص ) به علی فرمود : شمشير را برای جهاد نگه دار ، شترت را هم برای آب کشی و سفر حفظ کن ، اما زره خود را بفروش تا وسايل ازدواج فراهم شود .
پيغمبر ( ص ) به سلمان فرمود : اين زره را بفروش . سلمان زره را به پانصد درهم فروخت . سپس گوسفندی را کشتند و وليمه عقد ازدواج دادند . اين جشن در ماه رجب سال دوم هجرت انجام شد . تمام وسايلی که به عنوان جهيزيه به خانه فاطمه زهرا ( ع ) دخت گرامی پيامبر ( ص ) آورده شده است ، از 14قلم تجاوز نمي کند :
چارقد سرانداز - دو عدد لنگ - يک قطيفه - يک طاقه چادر پشمی - 4 بالش - يک تخته حصير - قدح چوبی - کوزه گلی - مشک آب - تنگ آبخوری - تختخواب چوبی - يک طشت لباسشويی - يک آفتابه - يک زوج دستاس و مقداری عطر و بخور . اين است جهيزيه و تمام اثاث خانه فاطمه زهرا زوجه علی ( ع ) سرور زنان عالم .
در شب زفاف - به جای خديجه که به جهان باقی شتافته بود ، سلمی دختر عميس مواظبت از فاطمه زهرا را بر عهده داشت - و رسول اکرم ( ص ) خود شخصا با عده ای از مهاجر و انصار و ياران باوفا در مراسم عروسی شرکت فرمود - از بانک تکبير و تهليل فضای کوچه های مدينه روحانيتی خاص يافته بود و موج شادی و سرور بر قلبها مي نشست . پيامبر گرامی دست دخترش را در دست علی گذاشت و در حق آن زوج سعادتمند دعای خير کرد و آنها را به خداوند بزرگ سپرد . و بدين سان و با همين سادگی عروسی بهترين مردان و بهترين زنان جهان برگزار شد .
از شادی تا اندوه:
در سال يازدهم هجری در آخر ماه صفر رحلت جانگداز پيامبر ( ص ) پيش آمد وچه دردآور بود جدايی اين پدر و دختر - پدری چون پيامبر گرامی که هميشه هنگام سفر با آخرين کسی که وداع مي کرد و او را مي بوييد و مي بوسيد ، دخت گراميش بود و چون از سفر بازمي گشت ، اولين ديدار را با دخترش داشت.
پيوسته از حالش جويا مي شد و رازی از رازها را در گوش جانش مي گفت و دختری که پيوسته از کودکی در کنار پدر بود و از او پرستاری مي کرد ، گاهی با زنان هاشمی به ميدان جنگ مي شتافت تا حال پدر را جويا شود . چنانکه در جنگ احد که به دروغ آوازه درافتاد که پيامبر ( ص ) در جنگ کشته شده ، به دامنه کوه احد شتافت و سر و صورت خونين پدر را شستشو داد و از خاکستر حصيری که سوخته بود بر جراحات پدر پاشيد و از زخمهای آن حضرت مواظبت کرد تا بهبود يافت - دختری که لحظه به لحظه که از کارهای خانه داری و بچه داری فراغت مي يافت ، به خدمت پدر مي رسيد و از ديدارش بهره مند مي شد ... آری لحظه جدايی اين چنين پدر و دختری فرارسيد و چه زود فرارسيد .
پيامبر ( ص ) در بستر بيماری افتاد و رنگ رخسارش نمايانگر واپسين لحظات عمرش بود .
عايشه روايت مي کند که پيغمبر ( ص ) در حالت جان دادن و آخرين رمقهای حيات ، دختر عزيزش فاطمه ( ع ) را خواست و نزديکش نشانيد و در گوش او رازی گفت که فاطمه سخت به گريه افتاد . پس از آن سخن ديگری گفت که ناگهان چهره فاطمه شکفته شد . همگان از ديدن اين دو منظره متضاد متعجب شدند . راز اين رازگويی را از حضرت فاطمه زهرا خواستند ، فرمود : نخست پدرم خبر مرگ خود را به من گفت ، بسيار محزون شدم و عنان شکيبايی از دستم بشد ، گريه کردند ، او نيز متأثر شد ، ديگر بار در گوشم گفت : دخترم ! بدان تو نخستين کسی از خانواده هستی که به زودی به من ملحق خواهی شد . به شنيدن اين بشارت خوشحال شدم . پدرم فرمود:
راضی هستی که " سيده نساء العالمين و سيده نساء هذه الامة " باشی ؟ فاطمه گفت :
به آنچه خدا و تو بپسنديد راضي ام .
باری ، فاطمه سرور زنان عالم و سرور زنان اين امت - اين نو گل خندان باغ رسالت بر اثر تندبادهای حوادث ، زود پر پر شد و چندی بعد از پدر بزرگوارش به وی پيوست . وه که چه کوته بود عمر آن شهبانوی اسلام .
آری ، مرگ پدری مهربان و دگرگونيهايی که پس از رسول خدا ( ص ) روی نمود ، روح و جسم دختر پيغمبر ( ص ) را آزرده ساخت . وی در روزهايی که پس از مرگ پدر زيست ، پيوسته رنجور ، پژمرده و گريان بود . هرگز رنج جدايی پدر را تحمل نمي کرد و برای همين بود که چون خبر مرگ خود را از پدر شنيد لبخند زد . او مردن را بر زيستنی جدا از پدر ، ترجيح مي داد .
سرانجام ، آزردگيها و ناتوانی تا بدان جا کشيد که دختر پيغمبر ( ص ) در بستر افتاد . در مدت بيماری او ، از آن مردان جان بر کف ، از آن مسلمانان آماده در صف ، از آنان که هر چه داشتند ، از برکت پدر او بود ، چند تن او را دلداری دادند و يا به ديدنش رفتند ؟ ظاهرا جز يکی دو تن از محرومان و ستمديدگان
چون بلال و سلمان کسی از اين بانوی گرانقدر غم خواری نکرد.
اما زنان مهاجر بويژه انصار ، که از آزردگی و بيماری فاطمه ( ع ) خبر يافتند ، با مهربانی نزد او گرد
آمدند و از او عيادت و دلجويی نمودند . دختر پيامبر ( ص ) در بستر بيماری نيز ، در پاسخ کسانی که از او احوالپرسی مي کردند ، سخنانی فصيح و بليغ بر زبان مي راند . سخنانی که در آن روز ، درد دل و گله و شکوه بانويی داغديده و ستم رسيده مي نمود ، اما بحقيقت اعلام خطری بود ، که مسلمانان را از تفرقه افکنی و فتنه انگيزی در آينده بيم مي داد .
باری ، دخت پيامبر ( ص ) گفتنيها را گفت و بر اثر مصائب جانکاه و دوری از پدر مهربان گرانقدرش رسول مکرم ( ص ) به " گلشن پردیس " شتافت .
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوهاي را كه بر روي درختي روييده بود ديد و خورد. اما سرزمين مرد دوم، خشك بود.
هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.
به زودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشد همهی چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش، آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي را كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود، يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند. از آنجايي كه هيچ كدام از درخواستهاي مرد دوم از پروردگار پاسخ داده نشده بود او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود، مرد اول صدايي غرشوار از آسمانها شنيد: «چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟»
مرد اول پاسخ داد: «نعمتها تنها براي خودم هست چون من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم؛ دعاهاي او مستجاب نشد و او سزاوار هيچ كدام نيست».
آن صدا مرد را سرزنش كرد: «تو اشتباه مي كني؛ او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچ كدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي».
مرد از آن صدا پرسيد: «به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟»
«او دعا كرد كه همهی دعاهاي تو مستجاب شود.»
."Say : "Hey problem ! I have a big God
! Never forget that
۱- استبرق:
طبرسي در مجمعالبيان، گويد: واژهي "استبرق"، فارسي است و اصل آن "استبره" است. (جلد ششم/ ديمهي 267)
آرتور جفري نيز در نسک خود ريشهي آنرا پارسي ميداند که واکهي "ک" در "استبرک" پارسي ميانه به "ق" گوهريده و در تازي به ريخت "استبرق" درآمده است.
2- سجيل:
مجمعالبيان اين واژه را پارسي ميداند و گويد: اصل آن "سنگ و گل" است. (جلد 5/ديمهي 183)
جفري ريخت پهلوي سنگ را sang و گل را gil ميداند و بر اين باور است که اين واژه از پارسي ميانه يکراست به زبان تازي رفته است.
3- کورت:
سيوطي زير اين واژه مينويسد: «روايتي ذکر کرده که سعيد بن جبير گفت: واژهي "کورت" به زبان فارسي به معناي "غورت" غروب کند، است.
امامشوشتري به زيبايي ريشهي اين واژه را آشکار ميکند:
«ابوهلال فعل "کورت" را در آيهي "اذا شمس کورت" از ريشهي واژهي کور در فارسي دانسته است. معني اين آيه چنين است:"آنگاه که خورشيد تار شد" کورشدن به معني خاموش شدن روشني و آتش در فارسي خيلي رواج دارد.
ريشهي (ک.و.ر) در عربي با معني فعلي که در اين آيه بهکار رفته است، سازگاري ندارد. در فارسي کورشدن به معني تيرهشدن آمده و مجاز کوردل به معني نفهم بياستعداد، بههمين مناسبت ساخته شده است. در شوشتر واژهي "کورروز" بهمعني تيرهبخت و نيز "آسارهکور ـ ستارهکور" بههمين معني بهکار ميرود. و همگي اينها نظر ابوهلال را استوار ميسازد. »
4- مقاليد:
ريخت تک اين واژه "مقلاد" ميباشد که از واژهي "کليد" گرفته شده است. سيوطي اين واژه را از ريشهي پارسي ميداند. جواليقي در معرب و خفاجي در شفاءالقليل هم ريشهي اين واژه را پارسي ميدانند.
5- اباريق:
اين واژه افزاي "ابريق" ميباشد که آنچنانکه جفري نوشته، از گذشته پارسيبودن آن باشناخته بوده است. او بر اين باور است که ريخت اين واژه در پارسي نو "آبريز" است.
واژهي "ابريق" در پارسي نيز زير نام يک واژهي تازيسته بهکار ميرود. آنچنانکه خيام ميگويد:
ابريق مى مرا شكستى ربّى/ بر من در عیش ببستی ربی
۶- بيع:
اين واژه را سيوطي و جواليقي پارسي دانسته اند؛ واژه براي ساختمانهاي گنبددار که براي پرستش بنا شده باشند؛ بهکار رفته است.
7- تنور:
سيوطي اين واژه را پارسي شمره است و واژهي tanura در ونديدا، فرگرد هشتم، بند 254 نيز بر اوستايي بودن آن گواه ميدهد. جفري بر اين باور است که اين واژه از زبان مردمي که پيش از تاريخ رسمي آرياييان ساکن ايران بودند به ريخت بنيادين به زبانهاي ايراني راه يافته است. دهخدا بر پارسيبودن آن باور دارد و مينويسد:
فارسى است و عرب و ترك از فارسى گرفتهاند چه مشتقاتى از آن در فارسى هست و در آن دو زبان نيست، مانند تنورى و تنوره و دوتنوره و تنوره كشيدن و تنورآشور.
8- جهنم:
جفري بر اين باور است که واژهشناساني که آنرا پارسي دانسته اند؛ برپايهي اينکه "فردوس" پارسيست؛ آنرا پارسي پنداشته اند. امامشوشتري در کتاب خود، سخنان گواهمندتري به ما ميدهد. او بر اين باور است که دو واژهي "جهنم" و "جهنام" هر دو از يک ريشه اند و به چم گودي يا چاه ژرف ميباشند. او به گفتآورد از فيروزآبادي دنباله ميدهد: دوزخ را از همين جهت جهنم ناميده اند. اين فرنود خردمندانهتر مينمايد، چرا که پادشاهان نيز براي شکنجه، گناهکاران را به سياهچال ميانداختند و از اينرو معنی شکنجهگاه پيدا کرده است.
9- دينار:
بيشتر واژهشناسان بر بيگانهبودن آن همنگر اند. اين واژه به ريخت dēnᾱr در پهلوي بوده است. که واژهي پارسي دينار از آن ساخته شده است.
10- سرداق:
اين واژه را سيوطي و جفري هر دو برگرفته از سراپردهي پارسي دانسته اند. اگرچه لگارد ريخت پارسي آن را سراچه ميداند. از آنجايي که "ک" در تازي به "ق" دگرگونی ميیابد، به گاس بالا اين واژه از سراپردک پارسي ميانه به تازي راه يافته است.
11- روم:
برخي مانند جواليقي و به پيروي او سيوطي دريافتند که واژه بيگانه است.
در پهلوي به ريخت Arum و در نوشتههاي تورفاني به ريخت Hrum بهکار رفته است. گويا نگر سيوطي بر پارسيبودن آن جاي ديگري پشتيباني نشده است؛ اگر چه از شهرهايي که خسروي نخست بنا نهاد شهري داريم به نام "رومگان" که در جنوب تيسپون بنياد نهاده بود.
12- سجل:
اين واژه در پارسي به معنی "شناسنامه" هم بهکار رفته است.
13- ن:
سيوطي به گفتآورد از کرماني مينويسد: « "نون" در آيهي "ن والقلم و ما يسطرون" فارسي است و اصل آن "انون" بوده است و معناي آن "اصنع ماشئت" هرچه ميخواهي انجام بده، ميباشد. »
"نون" در دهخدا به چمهاي زير آمده است:
دوات (منتهىالارب) (غياث اللغات) (جهانگيرى) (متناللغة) (اقربالموارد) (مهذب الاسماء) (ناظمالاطباء). سياهىدان(ناظمالاطباء). سياهى دوات(غياث اللغات). مركب و سياهى كه در دوات نمايند(جهانگيرى). مركب(برهان قاطع).
اگرچه واژهي "نون"اي که به معنی ماهي در قرآن بهکار رفته است؛ از زبانهاي سامي شمالی گرفته شده است؛ ليک به نگر ميرسد با معنی سياهيدان تازي باشد. در اين روي، اين واژه به گزارهي پسين آن که "قلم و هرچه با آن مينويسند." ميباشد هم ميخورد و نشانگر پارسی بودن آن است.
14- مرجان:
اين واژه را از گذشته برگرفته از پارسي ميدانستند. ليک جفري درآمدن يکراست آن از پارسي را نميپذيرد. در پارتي واژهي murvărit و در پارسي ميانه margărit به کار رفته است و جفري بر اين باور است که اين واژه به زبانهاي فراواني درآمده است؛ و سپس از يکي از رويهاي آرامي به تازي راه يافته است.
چنين بهنگر ميرسد که margărit به ريخت مارگاريت به زبان ارمني درآمده و ازآنجا به زبانهاي يوناني و آرامي راه يافته است. در زبان آرامي واکهي "ر" به "ن" گوهريده و به ريخت margania درآمده که روي تک آن margan برابر با تازي "مرجان" است.
15- رس:
گواه پارسيبودن اين واژه سيوطي است که در پانويس اين واژه در نسک "ريشهيابي واژهها در قرآن" ميخوانيم: "در لغت به هر چيز کنده مانند گور و چاه، رس ميگويند."
دهخدا زير درآمد "رس" با آواي " رَسس" آورده است:
چاه كندن. (ناظم الاطباء) (منتهى الارب) (تاج المصادر بيهقى) (آنندراج) (مصادر اللغهء زوزنى) (از اقرب الموارد). در زير خاك پنهان كردن چيزى. (ناظم الاطباء) (منتهى الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
دکتر فريدون بدره اي در کتاب کورش در قرآن و عهد عتيق مينويسد: اصحاب رس براساس نگر برخي مفسران (عيون الاخبارالرضا، تفسير اثنيعشري جلد 9 صص271 و 272، کتاب نبي جلد2 ص 372، يکتاپرستي در ايران باستان صص 54 و 55) ساکنان کناره رود ارس در ايران بودهاند، که حضرت زردشت از سوي خداوند دين خود را براي آنان آورد، ولي گروهي از مردم دعوتش را نپذيرفتند و وي را انکار کردند. بنابراين زردشت رو به خاور آورد و دين خود را بر گشتاسب شاه عرضه داشت.
۱۶- زنجبيل:
کمابيش همهي ريشهشناسان، پارسيبودن آنرا پذيرفته اند. جفري زبان سرياني را ميانجي درآمدن واژه به تازي دانسته است و آنرا وامواژهاي کهن ميداند. ريخت نخست اين واژه در پهلوي به نگرش جفري ᾱrβsinga بوده است، ليک دکتر فريدون بدرهاي در پيشگفتار کتاب جفري يادآوري ميکند که ᾱrβsingi با رويهاي ارمني و يوناني واژه هماهنگتر است. از سوي ديگر به نگر ميرسد که يک روي ديگر اين واژه به ريخت ᾱrβsinga بوده است که به ᾱrβzinga دگرگون شده است. گويا روي يونانیsιρεβιγγιζ ميانجي اين دگرگوني بوده است.
17- سجين:
اگرچه ميان معنی اين واژه ناسازنگريهاي فراواني هست، ليک اگر گفتهي جواليقي بر اينکه در بسياري از واژهها "ل" به "ن" دگرگونی مییابد، را بپذيريم؛ پس بايد "سجين" هم رويي از "سجيل" پارسي به معنی "سنگوگل" بدانيم.
18- سَقَر:
رهگذر سوم دوزخ است؛ چنانچه نخستين آن "جحيم" دوم "جهنم" و سوم "سقر" باشد.سيوطي اين واژه را پارسي شمرده است.
19- سَلسَبيل:
هر چيز نرم و گوارايي را که به آساني در گلو فرو شود؛ سلسبيل گويند که همتاي پارسي آن خوشگوار ميباشد. همچنين چشمهاي در بهشت نيز به همين نام است. در ادب پارسي نيز اين واژه بهفراواني بهکار رفته است؛ چنانچه حافظ ميفرمايد:
اى رخت چون خلد و لعلت سلسبيل / سلسبيلت كرده جان و دل سبيل.
در تازي، واژهي "سلسل" هم بکار رفته است.
20- وَردَه:
امروز، بر همهي ريشهشناسان روشن است که ريشهاي ايراني دارد. ريشهي هندواروپايي آن Ṷrdho به چم درخت خاردار ميباشد. که واژهي يوناني ρoδov و اوستايي vαrəδα از آن آمده است. و از اوستايي واژهي پهلوي varta به چم گل سرخ گرفته شده است. از زبانهاي ايراني به زبانهاي سامي راهيافته است و از زبان آرامي به تازي درآمده است.
21- سُندُس:
از گذشته اين واژه را واژهاي ناتازي ميدانستند و از آنجايي که در يک آيه از قرآن با "استبرق" آمده است؛ آن را واژهاي ايراني ميدانستند. ريشهي اين واژه بر بسياري از دانشمندان شناخته نبود؛ ليک پژوهشهاي نو نشان ميدهد که در يک نوشتهي سغدي ميانه هم آمده است و به گاس (=احتمال) بالا ريخت پارتي، آبشخور ريخت قرآني بوده است. اين واژه به ريخت sndws در يک نوشتهي سغدي آمده است.
22- قرطاس:
سيوطي در کتبب اتقان آنرا غيرعربي ميداند.
23- اقفال:
جواليقي در معرب، ديمهي 125 و سيوطي در اتقان ديمهي 323 اين واژه را پارسي دانسته اند که افزاي (=جمع) واژهي "قفل" ميباشد. گويا ريشهي پارسي اين واژه "کوپال" ميباشد. اين واژه در پارسي بيشتر به چم جنگافزاري همانند گرز بهکار رفته است. در کردي کوپال به چم چوبدست شبان نيز بهکار رفته است. گويا ريشهي اين واژه کوب+آل ميباشد و شايد از اين رو، جواليقي ريشهي "قفل" را "کوپال" دانسته است.
۲۴- کافور:
اين واژه از زبانهاي ايراني به يوناني، سرياني، آرامي و ... راه يافته و در تازي به ريختهاي کافور، قافور، قَفُور و قفّور بهکار رفته است. در پهلوي اين واژه را به ريخت kᾱpῡr بهکار رفته است.
اگرچه در چامههاي کهن تازي نيز اين واژه ديده ميشود؛ ليک گويا آنچنان در ميان تازيان، اين ماده شناخته نبوده است. آنچنان که بلاذري ميگويد: تازيان به هنگام گشودن مداين، انبارهاي کافور را انبار نمک پنداشته بودند.
25- کنز:
بنياد واژه "گنج" پارسي بوده است که به زبانهاي آرامي، سرياني، ماندايي، يوناني و ارمني راه يافته است. اين واژه در پازند گنز و در پهلوي به ريخت گنج آمده است. برساختهي اين واژه، گنجور نيز به همهي زبانهاي يادشده درآمده است.
26- مجوس:
ابن سيده آن را برگرفته از منج به چم قيصر و کوش به چم الاذن ميداند. همچنين منج به چم "خرد" آمده است؛ از اينرو برخي گفته اند: منجکوش مردي بود که از بهر کوچکي گوشاش اينگونه خوانده ميشد و او نخستين فرارسان دين مجوسان بود.
اين واژه در پارسي باستان به ريخت magush آمده است که ريخت مفعولي آن را ميتوان با magav در اوستايي و moōīγ پهلوي سنجيد.
اين واژه از پارسي باستان به آرامي، سرياني و يوناني درآمده است و گويا از ريخت سرياني آن به تازي راه يافته است.
27- ياقوت:
جفري بر اين باور است که ياقوت در پارسي نو يکراست از تازي گرفته شده است و ريخت ديگر آن "ياکند" نيز از سرياني گرفته شده است.
به هر روي برهان قاطع، ريخت پارسي واژه را "ياگند" پارسي ميداند، بسياري از واژهشناسان نيز؛ باور به پارسيبودن اين واژه دارند.
28- مِسک:
کمابيش همهي دانشمندان پارسي بودن اين واژه را پذيرفته اند و از گذشته آنرا وامواژهاي پارسي ميدانستند. ريشهي اين واژه مشک پهلويست که به زبانهاي يوناني، آرامي، سرياني و حبشي راه يافته است. به گاس بالا واژه يکراست از زبان پارسي ميانه به تازي درآمده است تا اينکه آنچنانکه برخي گويند با ميانجيگري زبان سرياني.
29- هود:
اين واژه از نگر ريشه، پيوستگي فراواني با يهود دارد. چنانکه برخي وات "ي" در يهود را افزودهاي به "هود" ميدانند و برخي هود را سبکشدهي "يهود" دانسته اند. از اينرو براي روشنگري پيرامون اين واژه به واژهي پسين بنگريد. دهخدا آنرا غيرعربي ميداند.
30- يهود:
جفري مينويسد واژهي yahūt در شايستنشايست و همچنين در yahūd در اوستا بکار رفته است. اديشير بر اين باور است که "هاد"، "يهود" و "هوداً" از هودهي پارسي گرفته شده است.
"هُده" يا "هوده" در پارسي به چم "حق" ميباشد که بيهوده در روبهروي آن به چم "باطل" ميباشد. اديشير معنی واژهي يهود را رجعاليالحق ميداند که در اين روي بايد آنرا برگرفته از "هدهي" پاسي دانست.
رودکي چامهسراي بزرگ کشورمان ميگويد:
مهرجويى ز من و بىمهرى / هده جويى ز من و بيهدهاى
31- صَلَوَات:
اين واژه در سورهي 22 و آيهي 40 به معنایی جز معنی تازي به کار رفته است؛ از آنجايي که واژه به چم نيايش و گاه نيايشگاه در ريختهاي نزديک، در آرامي، سرياني و عبري به کار رفته است؛ بيشتر پژوهشگران آنرا واژهاي بيگانه ميدانند. گويا خواستهي اين واژه، کنشت يا کنيسه، پرستشگاه يهوديان ميباشد.
۳۲- فردوس:
دکتر محمد معين در فرهنگ خود مينويسد: اين واژه پارسي در اوستا "پاريديزه" آمده است که مرکب از پايري (گرداگرد) و دئزا (انباشتن) بوده و به باغهاي باشکوه گفته ميشود. نخست يهوديان آنرا از فارسي گرفته (عبري) و سپس به زبانهاي آرامي، سرياني، ارمني، يوناني و رومي رفته و سرانجام به همه زبانهاي اروپايي راه يافت. دهخدا مينويسد: پاليز هم از همين ريشه ميباشد.
33- جناح:
براساس نوشته محمد معين جناح معرب (تازيسته) واژه گناه در پارسي است.
34- زمهرير:
محمد معين در اينباره چنين مينگارد: زمهرير ترکيب شدهاست: از زم (ريشه پهلوي zam و بهمعنی سرد) + هرير. زم در واژههاي زمستان، زامياد و زمين هم بهکار رفته است.
۳۵- فيل:
ريخت پارسي فيل، پيل ميباشد و نگر جفري اين است که با ميانجيگري زبان آرامي به تازي رفته است. و يک وامواژهي کهن تازي از پارسيست.
نگر دکتر بدره اي در کتاب کورش چنين است که: در مقدمه قرآن مجيد با برگردان ابوالقاسم پاينده و تاريخ ايران نوشته سرپرسي سايکس (ص707) آمده است: داستان فيل نشانگر جنگ ايران و روم بوده است. براساس منابع يوناني و رومي، ژوستينين امپراطور روم، سفيري بهنام ژوليان به دربار حبشه ميفرستد تا او را در جنگ با ايران ياري دهد. نجاشي پادشاه حبشه (اتيوپي) دستنشانده خود در يمن (ابرهه) را به جنگايران ميفرستد. ابرهه براي حمله به ايران، هنگام گذر از عربستان، قصد ويرانکردن خانه خدا را هم داشتهاست که ناگهان لشکر او در نزديکي مکه تارومار شده و ابرهه پس از عقبنشيني در يمن درميگذرد.
37- زور:
زور برگرفته از واژه پهلوي zor ميباشد.
46- تبت:
دکتر معبن مينويسد:تب و تبت برگرفته از واژه اوستايي tafnu بهمعني تب و تاب يافته و افزايش دماي بدن است.
48- يس:
حبيب الله نوبخت در "ديوان دين " (صفحه 439 – 450) مينويسد: لغتشناسان ياسين را واژهاي غيرعربي ميدانند. واژه يس در قرآن اشارهاي است به يسنا بخشي از کتاب مقدس زرتشتيان (اوستا) و در حقيقت مقايسهاي اين کتاب است با قرآن مجيد و نشان دادن يگانگي مفاهيم آن با هم. سوره يس برخلاف ديگر سورههاي قرآن درباره ملل سامينژاد نبوده و بيشتر مربوط به کردار و رفتار آرياييها ميباشد.
49- کتاب:
در باره واژه کتاب بر پايه كتاب ديوان دين در تفسير قرآن مبين،نوشته حبيب الله نوبخت،در بخش واژه هاي پارسي بكار رفته در قرآن آمده است: كتاو كه اصل كلمه كتاب است لغتي است اوستايي (kota) و در فارس تا اوايل همين قرن مدرسه و مكتبخانه را كتو ميناميدند كه از همين كلمه كتاو است. (ص350)
اهل تاريخ مي دانند كه طوايف عرب خاصه مردم حجاز را تا پيدايش اسلام از خواندن و نوشتن و خط داشتن كمترين بهره و نصيبي نبوده است و چنين مردمي طبعا براي مفهوم قلم و کتاب نيز نامي نداشتهاند. (ص 391)
۵۰- صراط:
نوبخت چنين نگرشي دارد که: در بندهش (سفر آفرينش = کتابي است به زبان پارسي پهلوي و آن خلاصهاي است از اوستاي ساساني و زند) دوبار واژهي صراط به ريخت سرات (srat) به کار رفته است. واژه لاتيني strata و واژه انگليسي street هم از همين ريشه است.
51- ذوالقرنين:
ذوالقرنين گرچه واژهاي پارسي نيست، ولي چون مربوط به بزرگترين پادشاه ايرانزمين يعني کورش ميباشد، دراين پهرست آورده شدهاست. کسانيکه بر يگانگي ذوالقرنين و کورش (پدر ايران) گواهي دادهاند عبارتاند از:
مولانا ابوالكلام آزاد مفسر بزرگ قرآن و وزير فرهنگ هند در زمان گاندي در تفسيرالبيان ( ترجمه تفسير سوره کهف از باستاني پاريزي) ــ علامه طباطبايي در تفسير الميزان ــ آيتالله العظمي ناصر مكارم شيرازي و 10 نفر از مفسران بزرگ قرآن در تفسير نمونه (مانند قرائتي، امامي، آشتياني،حسني، شجاعي، عبدالهي و محمدي) ــ تابنده گنابادي در کتاب سه داستان عرفاني از قرآن ــ آيت الله مير محمد کريم علوي در تفسير کشف الحقايق (با ترجمه عبدالمجيد صادق نوبري) ــ حجه الاسلام سيد نورالدين ابطحي در کتاب ايرانيان در قرآن و روايات _ دکتر علي شريعتي در کتاب بازشناسي هويت ايراني اسلامي ــ سيد صدر بلاغي در قصص قرآن _ جلال رفيع در کتاب بهشت شداد _ دکتر فاروق صفي زاده در کتاب از کورش هخامنشي تا محمد خاتمي ــ منوچهر خدايار در کتاب کورش در اديان آسياي غربي ــ قاسم آذيني فر در کتاب کورش پيام آور بزرگ ــ دکتر فريدون بدره اي در کتاب کورش در قرآن و عهد عتيق ــ محمد کاظم توانگر زمين در کتاب ذوالقرنين و کورش ــ آيت الله سيد محمد فقيه استاد اخلاق، حافظ کل قرآن و نماينده مجلس خبرگان دوم _ استاد محيط طباطبايي _ حجه الاسلام شهيد هاشمي نژاد _ سر احمدخان بنيانگذار دانشگاه اسلامي عليگر هند.
52- جند:
در فرهنگ معين آمدهاست: جند معرب گند (واژه پهلوي gund) يعني لشکر و سپاه. کريستينسن در کتاب ايرانيان در زمان ساسانيان مينويسد: واحدهاي ارتش در دوره ساسانيان را گند ميگفتند و فرمانده آنان را گندسالار. در کتاب زند و هومن يسن صفحه 56 نيز به همين معني آمده است.
53ـ بیض:
دکتر بهرام فرهوشی در کتاب ایرانویچ ریشه بیض تازی را پارسی میداند. شکل ناب این واژه در زبان اوستایی وئجو (بهچم تخمه و نژاد) vaejōبوده که در زبان پهلوی به ویج (مانند واژه ایرانویج یعنی خاستگاه و نژاد ایرانی) و پس از آن به بیج دگرگونی یافته است.
ویچ در زبانهای اسلاوی (صرب، کروات، روسی و...) بهمعنی زاده نیز از همین ریشه فارسی می باشد.
واژههاي تازيستهي پارسي (معرب = فارسي ِ عربي شده) در قرآن به اين چندشماره پايان نميپذيرد و بسيار بيش از اينها ميباشد؛ خوانندهي گرامي ميتواند براي آشنايي بيشتر با اين واژهها و واژههاي ديگر، منابع ديگر را بررسي کند.
درباره واژههای دیگر پارسی هم که در بخش پیش یادآوری کردم (۳۶-کٱس، ۳۸-شواظ، ۳۹-اسوه، ۴۰-عبقری، ۴۱-زبانیه، ۴۲-ابد، ۴۳-قمطریر، ۴۴-نجس، ۴۵-برزخ، ۴۷-سخط) در آینده نوشتهای خواهم داشت.
منابع:
روزنامه "عصر مردم"، دکتر حسنعلی پیشاهنگ
تارنوشت "پالایش زبان پارسی"، استاد حامد قنادی
"رساله المتوکلی"، جلالالدین محمد سیوطی اندلسی
"ریشهیابی واژهها در قرآن"؛ دکتر محمدجعفر اسلامی، شرکت سهامی انتشار
"واژههای دخیل در قرآن مجید"، آرتور جفری (زبانشناس، قرآن شناس و پژوهشگر)، برگردان دکتر فریدون بدرهای
"فرهنگ واژههای فارسی در زبان عربی"، محمدعلی امامشوشتری
"ديوان دين در تفسير قرآن مبين"، حبيب الله نوبخت
"فرهنگ معین"، دکتر محمد معین
"لغتنامه دهخدا"، علیاکبر دهخدا
تفسیر قرآن "مجمعالبیان"، طبرسی
کتاب "اتقان"، سیوطی
"کورش در قرآن و عهد عتیق"، دکتر فریدون بدره ای
"ایرانویچ"، دکتر بهرام فرهوشی
برگرفته شده از تارنگار آریوبرزن
1- استبرق: ديباي حرير، ديباج (کهف/29)
2- سجيل: سنگوگل (هود/84)
3- کورت: غروب،غورت، غروب کند (تکوير/1)
4- مقاليد: کليدها، مفاتيح (زمر/63)
5- اباريق: کوزهها، ظروف سفالي دستهدار و با لوله براي آب يا شراب (واقعه/17،18)
6- بيَع: کليساهاي ترسايان (حج/41)
7- تنور: تنور (هود/42 و مومنون/27)
8- جهنم: دوزخ ( بينه/5- اين واژه59 بار در قرآن بهکار رفته است)
9- دينار: پول زر (آل عمران/68)
10- سرادق: سراپرده، دهليز (کهف/28)
11- روم: نام سرزميني که روميان بر آن حکومت ميکردند (روم/1)
12- سجل: کتاب (انبياء/104)
13- ن: انون، هرچه خواهي انجام ده (قلم/1)
14- مرجان: مرواريد (رحمن/22،58)
15- رس: چاه، رود ارس (ق/11 و فرقان/38)
16- زنجبيل: گياهيست خوشبو (دهر/17)
17- سجين: دائم، ثابت، سخت و نام چاهي در جهنم (مطففين/7،8،9)
18- سَقَر: جهنم، دوزخ (مدثر/26،27)
19- سلسبيل: نرم، روان، ميِ خوشگوار، آب گوارا و نام چشمهايست در بهشت (دهر/18)
20- ورده: گل، گل سرخ (رحمن/37)
21- سندس: ابريشم، زربفت، ديبا، حرير نازک و لطيف (دخان/53)
22- قرطاس: کاغذ (انعام/7)
23- اقفال: کليدها، جمع قفل (محمد/26)
24- کافور: گياهي خوشبو (دهر/5)
25- کنز: گنج (کهف/81- نه بار تکرار شده است)
26- مجوس: گبران (حج/81)
27- ياقوت: ياکند نوعي سنگ قيمتي است. (رحمن/58)
28- مسک: مشک (مطففين/26)
29- هود: قوم هود (شعراء/124)
30- يهود: جهودان (بقره/107)
31- صلوات: کنشت و کنيسه (حج/41)
32- فردوس: پرديس،بهشت، بستان (کهف/107 – مومنون/11)
33- جناح: گناه، عمل زشت، معصيت (بقره/158 – 25 بار تکرار)
34- زمهرير: شدت سرماي سخت، جاي بسيار سرد (انسان/13)
35- فيل: پيل (فيل/1)
36- کاس: جام، ظرفي که در آن نوشيده شود، کاسه ( صافات/45 – 6بار)
37- زُور: قوه، نيرو، عقل، راي، شرک، لذت، زور (حج/30 – 4بار)
38- شُواظ: زبان? آتش، شعله، حرارت، درحال ذوب شدن (رحمان/35)
39- اُسوَه: مقتدا، پيشوا، آنچه کسي را با آن تسلي دهند (ممتحنه/6 و 4)
40- عبقري: جاي نيکو، درخشان، بزرگ قوم، فرش زيبا، لباس فاخر (رحمان/76)
41- زبانيه: نگهبانان دوزخ، دوزخبان، زبانه کشيدن شعله هاي آتش (علق/18)
42- ابد: جاودان (نسا/57 – 28 بار)
43- قمطرير: شديد، سخت، دشوار (انسان/10)
44- نجس: ناپاک، پليد (توبه/28)
45- بررُخ: مانع وحايل بين دو چيز (مومنون/100 و رحمن/20)
46- تَبَت: نابودشده، قطع شده، تب و تاب يافته (لهب/1)
47- سخط: خشم گرفتن برکسي، غضب (مائده/80)
48- يس: ياسين، يسنا (يس/1)
49- کتاب: نوشته (بقره/2 – بيش از 200 بار تکرار)
50- صراط: راه، روش (فاتحه/6 – 45 بار تکرار)
51- ذوالقرنین: کورش بزرگ (کهف/83 تا 99)
52- جند: لشکر، سپاه، ارتش (یس/28 – 29 بار تکرار)
53- بیض: تخم، تخم مرغ (صافات / 49)
منابع:
1- شماره 1 تا 31 از کتاب "رساله المتوکلي" نوشته جلالالدين محمد سيوطي و برگردان دکتر محمدجعفر اسلامي
2- شماره 32 تا 47 از کتاب "واژههاي دخيل در قرآن مجيد" نوشته آرتور جفري (زبانشناس و قرآنشناس) و برگردان دکتر فريدون بدرهاي
3- شماره 48 تا 50 از کتاب "ديوان دين در تفسير قرآن مبين" نوشته حبيب الله نوبخت
4-- شماره 51 از کتاب "تفسیر المیزان" نوشته علامه طباطبایی
5- شماره 52 از مقاله "ریشه واژه جنباشی" نوشته علیاصغر فیروزنیا، ماهنامه حافظ، شماره 34
6- شماره 53 از کتاب "ایرانویچ" نوشته دکتر بهرام فرهوشی
برگرفته شده از تارنگار آریوبرزن






